زمستان دی ماه
شبی سرد و آرام،
زمستان دی ماه
هوای دلم پر از آه،
بدور از تیرگی ها بود!
باد سردی به اوج و
دل شورگی ها چو موج
و پوزه ها بسته،
مبادا پوزه ای بیرون بماند!
که سرما سخت سوزان است*
زمستان بی برف،
سراسر بی شرم،
آبگینه ی سرما
همه آمیختگی ها را،
به یکجا می نمایاند...
مبادا پوزه ات بیرون بماند*
که سرمای دیماه
سخت سوزان است و سوزان است.
غروبش نه دلگیر است
نه چون پاییز ،
نه در پس کوچه های ده
نه درپس دیوار شهری،
سراسر،
همه جا،
لحاف سرما است...
که سرما سخت سوزان است*
نه دستی از محبت ،
نه دیداری ز یار است.
سراسر وجود خسته ای،
رنجور و بیمار است...
چنار بی حجاب دم خانه ها
کنار حوض آبی
به شریان زندگی
چه دلها بسته است
زمستان خالیست
ز ابر گریان پر آبی...!
دگر دست محبت سوی کس می نیارم*
که سرما،
تمام شالوده ها را
نه برفی طربناک
به هم ریخته...
دگر پوزه ام بیرون نمی ماند*
الف.قلم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی ۱۳۹۵ ساعت ۵:۲۳ ب.ظ توسط مردی در غبار
|
فاش میگویم و از گفته خود دلـــشادم