هنگام خزان است و صفایی به چمن نیست
ایـام به کـام ِ دل اربـاب سـُخـن نیـست

مـرغان چمن بسته لب وسـربه گریبان
گویی که درین باغ نمودار چمن نیست

در خانه ی خود گوشه نشیـنـیم وغریـبـیـم
فریاد عزیزان مگر این خانه وطن نیست؟

افسوس نشانی زمی و میکـده نبود
دیگر اثر از باده ی اندوه شکن نیست

چون دست قضا بذرغم افشانده درین خاک
محصول به جزخار دراین دشت کهن نیست

با سینه ی مجروح پُرازغم نتوان زیست
جایـی که در اوقـدرت فـریاد زدن نیست

در گوشه ی تنهایی وخاموش(مُـجـرّد)
لب بسته چنانم که کلامی به دهن نیست