خزان
هنگام خزان است و صفایی به چمن نیست
ایـام به کـام ِ دل اربـاب سـُخـن نیـست
مـرغان چمن بسته لب وسـربه گریبان
گویی که درین باغ نمودار چمن نیست
در خانه ی خود گوشه نشیـنـیم وغریـبـیـم
فریاد عزیزان مگر این خانه وطن نیست؟
افسوس نشانی زمی و میکـده نبود
دیگر اثر از باده ی اندوه شکن نیست
چون دست قضا بذرغم افشانده درین خاک
محصول به جزخار دراین دشت کهن نیست
با سینه ی مجروح پُرازغم نتوان زیست
جایـی که در اوقـدرت فـریاد زدن نیست
در گوشه ی تنهایی وخاموش(مُـجـرّد)
لب بسته چنانم که کلامی به دهن نیست
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت ۱۰:۵۷ ق.ظ توسط مردی در غبار
|
فاش میگویم و از گفته خود دلـــشادم