اینجا خرمشهر نیست.دهه شصت هم نیست.جای گلوله ورگبار مسلسل هم نیست...

اینجاکلاس پایه های دوم وسوم دبستان شهیدرجایی روستای زین الدینی است.سال تحصیلی ۹۱-۹۰.

ومن هم معلم این کلاس بی شیله وپیله با دانش آموزانم- که یک دنیا دوستشان دارم -هستم.درسته

که کلاسم مثل کلاس مدارس دیگه نو وزیبا نیست.اما دلهای مان خیلی ساده است که

صاحب هم چین کلاس ومدرسه ای هستیم!که خدایا به نداده ات تشکر وگرفته ات تذکر.

که این یکی نعمت و دیگری امتحان.شکرت خدایا که هم چی داده ای به ما...

درست که زمین فوتبالمون صاف نیست اما آسمونمان آبیه تازه ابرهم داره که به ما سلام میکنند.چه بهتر

که نسیم خنک هم به مدرسه ما میاد.

دانش آموزانم،که صاف وبی ریایند.ساده اند وبا لباس های پاره وسوراخ وباکفش هایی کهنه و بی رنگ

روی نیمکت های چوبی،درس می خوانند...

خیلی دوستشون دارم

امروز رامین رو بغل کردم.خیلی خودشو تنها حس میکردآخه باباش چند وقته...!!!از وضعیتش پرسیدم

گفت نمیدونم.غم بزرگی پشت نگاهش بود.لحظاتی بغض گلویم رو فشار می داد.

خیلی غم انگیزه که دانش آموزت غمگین باشه.

رامین

نبود امکانات ومدارس استثنایی باعث شده

که ما میزبان مهدی جان هم باشیم.مهدی دانش آموزی است که هیچ کمبودی نسبت به بقیه ندارد

لیکن کمی درک و دریافتش پایین تر می باشد واز لحاظ حسی-حرکتی سالم است.

اما این مشکل باعث شده مهدی در یک پایه تکرار داشته باشد وشرایط مدارس معمولی را دارا نیست.

مهدی

واما یتیمی که روح مرا تنهایی وبی پنهایی اش آزار میدهد.خیلی بچه ی باهوشی هست.اما چون

از لحاظ حمایت کمی مشکل دارد احساس تنهایی وبی کسی می کند.خیلی نظرمو به خودش جلب

کرده خدایا من کیم که تو مرا مامور این کودکان پاک ومعصوم کرده ای!!!

من خوشبختم که خداوند همچین نعمتی رو به من عطا کرده.نعمت خدمت به این پا برهنگان،چقدر

خوشایند است این خدمت به خلق...!

ابراهیم

به رغم همه ی غم و اندوهی که داشتیم و داریم روزگار روی سختش را به ما نشان داد.اما خداوند هیچ وقت رهایمان نکرده است.ابراهیم بزرگتر شده و امسال به کلاس چهارم می رود.مهدی هم به کلاس پنجم می رود و رامین پدرش را می تواند ببیند.

روزگار سخت است و اندوه فراوان اما جای شکرش باقی که او حواسش به همه ما است.