بزن باران...
بزن باران...
بزن باران،
به خاک خسته ای که
مدهوش است.
تگرگ خاطراتش
گهی بی هوش است!
بزن باران، بیا باران
تا نم خاطراتم
به شب آویزد.
بزن باران که دلتنگی ها
به غم آمیزد.
به تندر دست رفاقت ده،
به چشم خسته ای
سرشکی بر پا کن،
بیا باران
بساط عاشقی را
مهیا کن ...
بزن باران
که دلتنگ بوی خیس خاکم
تو ارزانی کن
مهربانی را...

بساط قهر بر چین
ببر تا دروازه ی نیستی
که دلتنگم!
چه دلتنگم!
دلتنگ هوای بارانی پاکم
بزن باران
بیا باران
ببر کینه ی دردم را
بشوی این هرزه ی
هر دم را
تویی باران
مشاطه ی شاخساران
تویی نوای آشنایی
ببرخستگی را
از تن رنجور کوهساران...
الف-قلم
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۱:۲۸ ب.ظ توسط مردی در غبار
|
فاش میگویم و از گفته خود دلـــشادم