"تو را من چشم در راهم"،
نه آن راهی که نیما داد پیغام،
سر جوی آبی
به فریادت شوم همگام...

الف.قلم



*باد پاییزی که زوزه هایش این روزها ندای"خیزید و خز آرید که هنگام خزان است" را برهر کوی و برزنی فریاد میزند، دل من هم  فریادها دارد...!*
شاید به آرامی آن باد خنکی که از جانب خواررم وزیدن دارد نباشد اما آرامشی که میگیرم از تلالو همین فریادهاست.

*این روزها دلهره دارم!*
دلهره ای که مدتهاست در برزخ بودن و نبودن و شدن و نشدن هایش گرفتارم.
دلهره دارم که آن دوستان عزیز دیگر پیشم نباشند.
دلهره از نبودن شان در کنارم که همیشه مایه ی گرمی ام بوده اند.

کوتاه سخن، همکاران فرهنگی ام را میگویم(همکاران فرهنگی منظور همکاران معلمم نیست.)
همان سربازهایی که اومدند تا خدمت کنند اما عشق ورزیدند.
بدون هیچ چشمداشتی و بدون حقوق میلیونی!
سربازهایی که تا حد کارشناس و کارآفرین و نخبه و فرهنگی و...پیش رفتند
چه تغییراتی که بوجود نیاوردند.

شاید خودشان از گذر زمان راضی باشند اما من راضی نیستم!
راضی نیستم که به این زودی بین ما فراق و هجران اوفتد.

خیلی ها پرچم ادعای شان به اهتزاز بود اما پرچم درخشش این سربازها بود که همیشه در حال رقصیدن است.
*و این باغ معرفتی که به این زیبایی بوجود آمد حاصل زحمت های باغبانی شایسته است که گرچه به عنوان فرماندار است اما او یک فرهنگ مدار است و این را بارها و بارها به اثبات رسانده است.*

همیشه به یادتان خواهم بود و همیشه در کنارتان.

اسلم رییسی
23آبان95