بازخوانی یک خاطره
سفرنامه

سلام
ما از سفر برگشتیم
عیدتون مبارک
این دختر من هستم که روی تنه ی درخت نخل ایستادم و می خندم .
این جا پارک بندرعباس است .
من در این سفر چیزهای تازه ای دیدم و یاد گرفتم .
اول عکس هایی که خودم گرفتم را میزارم .
مامانم میگه تو از من بهتر عکس می گیری .
من عکس گرفتن را خیلی دوست دارم .

این جا گندم زار است .
ما به استان سیستان و بلوچستان هم رفتیم .
این جا گندم زار ساربوک در نزدیکی قصرقند است .
ما آن جا مهمان یکی از دوستام وبلاگی مامان بودیم .
خیلی خوش گذشت .
گندم زار خیلی زیبا و دیدنی بود .
آن جا برنج هم می کاشتند .
به جایی که برنج می کارند شالیزار هم می گویند .
من آن جا یک گاو بزرگ دیدم که کوهان داشت .

این ها هم خوشه های گندم است .
کم کم دارند خشک می شوند .
آن جا تراکتور نبود و زن ها و مردها با داس همه ی گندم ها را درو می کردند .
عکس هایی که گرفتم قشنگ است ؟

من از گندم زار دو تا قاصدک بسته شده را چیدم و آن ها را داخل داشبورر ماشین بابا گذاشتم .
فردا که نگاش کردم دیدم که قاصدک ها باز شده و من آن را فوت کردم .
خیلی زیبا بود .

چه عکس قشنگی گرفتم .
مامان و بابا هم گفتند قشنگ است .
این جا سنگریزه های یک پارک در قصرقند است .

بعد که از دوستامون خداحافظی کردیم رفتیم چابهار
چابهار هم خیلی زیبا بود و فروشگاه های بزرگی داشت .
آن جا ماشین های باکلاس زیاد بود و پلاک ماشین ها هم با پلاک ماشین خودمان فرق می کرد .
بابا گفت که چابهار هم مثل بندر گناوه خودمون بندر آزاد هست .
من از بس دنبال مامان و بابا راه رفتم در مغازه ها پام خسته شد و آخرش گریه کردم .
مامان هم دلش سوخت و گفت دیگه کافیه خرید کردن .
این عکس هم از درخت های چابهار گرفتم که در فصل بهار شکوفه داده بودند .
خیلی قشنگ بودند . راستی زنبور ها را می بینید ؟

من این عکس را خیلی دوست دارم .
وقتی برمی گشتیم به بندرعباس که رسیدیم من دیدم که این پروانه داخل لامپ جلوی ماشین بابا
گیر کرده . من آن را گذاشتم عقب ماشین و همش ازش عکس گرفتم .
پروانه را با خودم آوردم دیّر و هر ساعت باهاش حرف میزنم .
من آن را نگه می دارم تا وقتی که بالهایش سالم شود و دوباره پرواز کند .
این ها عکس هایی بود که خودم گرفتم .
من خیلی دوست دارم به کلاس عکاسی برم ولی در شهر ما کلاس عکاسی نیست .
خاله لیلا همکار مامان که رشته هنر درس خوانده همیشه عکس های من را می بیند .
حالا عکس هایی که مامان یا بابا از من گرفتن .

این جا میناب است .
در پارک میناب یک سفره ی هفت سین بزرگ پهن کرده بودند .
یک کیک بزرگ هم گذاشته بودند که من فکر کردم واقعی است .

این جا هم بازار چینی های چابهار است .
چقدر کلاه های خوشگل برای فروش داشتند .
من برای اولین بار این همه چینی از نزدیک دیدم .
چشماشون خیلی ناز بود .

این هم دوستم مروا است .
من چقدر دوستان خوبی آن جا پیدا کردم .
تازه یک لباس بلوچی هم به من دادند که زیبا است .
راستی لباس های بلوچی خیلی گران قیمت هستند و همه ی گلدوزی های آن را با دست می کنند .
برای دوختن هر لباس سه ماه وقت لازم است و توی هیچ مغازه ای هم نمی فروشند .
قیمت هر لباس تا یک میلیون تومان هم می رسد .

این هم من هستم در لباس بلوچی .
لباس من آینه کاری هم شده است .
این هم از سفر هفت روزه ما .
من دستم خسته شد که تایپ کنم . من گفتم و بقیه اش را مامان نوشت .
فاش میگویم و از گفته خود دلـــشادم